تبليغاتX
گنجینه حکمت - شهيد حاج ناظر حسين شهرستا ني به روايت يكي از مريدانش

گنجینه حکمت

عمومی در حوزه علوم انسانی

         

 

 

     شهيد حاج ناظر حسين شهرستا ني به روايت يكي از مريدانش

                                         مقدمه  

بزرگ مرد علم ودانايي ، شخصيت زاهد ومتقي ، چهرة سرشناس ديني وسياسي ،عالم عامل ، عارف واصل، شهيد هميشه جاويد جناب حاج شهيد ناظر حسين شهرستاني اولين شهيدي است كه در خطة مرد خيز وشهيد پرور شهرستان در سن 68 سالگي بتاريخ4/7/1357 توسط مأموران جلاد وقساوت پيشة رژيم سفاك ومنحوس خلق وپرچم زير شديد ترين شكنجه هاي جسمي وروحي شربت شهادت نوشيدوجسد مطهرش درزير برج قلعه حكومتي پنهان گرديد ومردم شهرستان مدت هفت ماه با دل تنگي تمام در جست وجوي حاجي بودند تا اينكه بتاريخ 24/1/1358قيام مردمي آغازوالقان مركزولسوالي توسط مردم انقلابي شهرستان فتح شدوآنگاه مردم درجست وجوي پيكر مطهر شهيد مظلوم حاج ناظر حسين شهرستاني برآمدند وبا لاخره بدن خون آلود حاجي را از زير برج قلعه دولتي بيرون كشيدند وبا دنياي از ماتم واندوه تشييع نموده به خاك سپردند . واكنون سي سال ازآن روز غم انگيز مي گذرد . بدين مناسبت خدمت يكي از مريدان آن شهيد مظلوم رسيدم كه پيرامون شخصيت علمي ، ديني ،عرفاني، اخلاقي وسياسي او گفت وگويي انجام دهم تا گرامي داشت ويادكردي باشد از سي ومين سال گشت شهادت وبه خاك سپاري جنازة پاك آن بزرگ مرد علم وعمل .

جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاي شيخ محمد ابراهيم خليلي چوچان از جمله شاگردان ومريدان خاص حاج شهيد ناظر حسين شهرستاني است كه دلدادگي شديد به آن شهيد هميشه جاويد داشته است وخاطرات شيرين وگفتني هاي ناگفته از آن عزيز در نهان خانة خاطرش پنهان دارد . حقير از سال ها پيش در صددبودم كه خاطرات اين برادر بزرگوار و دوست عزيزم را بشنوم وبه قيد كتابت در آورم ولي توفيق رفيق نگرديد امّا اكنون كه فرصتي برايم پيش آمده است نزد وي مي روم ، زانو مي زنم ، قلم وكاغذ بدست مي گيرم ، ضبط صوتم را روشن مي كنم واز ايشان مي خواهم كه سفرة دل را بگشايد وهرچه از شهيد بزرگوار حاج ناظرحسين شهرستاني مي داند براي ما بيان نمايد .

                                        اولين آشنايي

       برهاني : جناب آقاي خليلي ماشمارا به حيث يكي از عاشقان ودلباختگان  شهيد حاج ناظر حسين شهرستاني مي شناسيم  بفرماييد كه ابتداء چگونه با ايشان آشنا شديد.؟

      خليلي : بسم الله الر حمن الرحيم خدمت شما عرض شود كه بنده نام نامي حاج ناظر حسين شهرستاني را زياد شنيده امّا خودش را نديده بودم تااينكه در سنه1341 به عسكري جلب شدم ، از خانه به سوي القان مركز شهرستان حركت كرده در منبر پايين القان رسيدم روز اربعين حسيني بود مردم براي مراسم اربعين در منبر جمع شده بودند ، وارد منبر شديم آنجا متوجه شدم كه جناب حاج ناظر در آن مجلس شرف حضور دارد. وقتي ايشان راشناختم وچشمم به جمال نوراني او افتاد وشوكت وعظمتش را ديدم در همان يك نگاه عاشق ودلباختة او شدم وتا آخر مجلس غير از چهره وسيماي نوراني حاجي به جاي ديگر ننگريستم .

 آن زمان من طلبة مبتدي بودم وازعلم ودانش بهرة چنداني نداشتم  منتها كلّة پرشور وروحية با نشاط داشتم در شيك پوشي مشهور بودم  لباس تميز مي پوشيدم وعمامة سفيد بر سر مي بستم ، حنجرة خوب وصداي رسا داشتم وروضة جانسوز  وبيت وطني جالب مي خواندم. يك مرتبه نگاه نافذ حاجي شهرستاني به من افتاد ، كمي خيره شده وبعد با ناخنش اشاره كرده گفت : آخوند گيرو ديباچه مي خواني ؟ اين خطاب حاجي نيروي عجيبي درمن ايجاد كرد ، بلا فاصله گفتم بلي ، از جايم حركت كردم ولي ارباب نادر منگور كه كنارم نشسته بود مانع شد واز دامنم گرفت وبه پايين كشيد وفكر مي كرد كه من نمي توانم روضه بخوانم ودر نتيجه آبروي گيرو مي رود اما حاجي بار ديگر اشاره كرد ، بالاخره رفتم وديباچة خوب خواندم وبيت هايم تأثير زياد نمود ومجلس منقلب شد . بعد خود حاجي بر اريكة سخن تكيه زد وچنان پر ابهت خطبه خواند وآغاز به سخن نمود كه به مجلس روح تازه بخشيد ، سخنانش از دل برمي خاست وبر دلها مي نشست ، من آنقدر مجذوب سخنان پرمحتواي آن بزرگوار شده بودم كه حد نداشت ، بااينكه سر سفر بودم ونگراني ها ودغدغه هاي عسكري رفتن را داشتم اما وقتي در درياي بيكران سخنان جذاب وشيواي حاجي غرق شدم خودرا فراموش كردم ودر لابلاي كلمات وجملاتي كه از دهان مبارك حاجي بيرون مي شد محو وفاني شدم ، به جان عزيز شما تمام آن سخنراني حاجي را در همان بار اول تحت اللفظ حفظ كردم . آن زمان من 20ساله بودم والان شصت واندي سال از عمرم مي گذرد اما تاهنوز تكه وپاره هاي از آن سخنراني حاجي در حافظه ام هست ، حضرت حاجي در آن مجلس پيرامون قوه هاي باطني ونفساني انسان بخصوص پيرامون قوة عاقله ووظايف وعمل كردهاي اين قوه صحبت نمود با اينكه موضوع يك مقدار علمي بود ولي چنان ساده وروان وبي تكلف وتند تند سخن مي گفت كه همه مي فهميدند . من همان سخنراني حاجي را در چندين جا منبر رفتم وكساني كه سخنراني حاجي را ديده وشنيده بودند مي گفتند : جناب عينا مثل حاج ناظر سخنراني مي كني گويا سخنراني ايشان را تيپ(ضبط) كرده اي. اين اولين باري بود كه حاجي را ديدم .

   بار ديگر در همان سفرايشان را در بازار القان ديدم ، نيم ساقة چكسلواكي در پايش بود ،چپن مزاري در شانه داشت و در بازارقدم مي زد من خود را به ايشان رساندم ، سلام كردم دستش را بوسيدم وگفتم حاجي آقا عازم عسكري هستم نمازم چه مي شود تاكجا قصرو در كجا تمام بخوانم ؟ ايشان تبسم مليحي كرد وفرمود: تاهمان جايي كه مستقر مي شوي نمازت را قصر بخوان امّا وقتي سر وظيفه مستقر شدي آنگاه اقامه كن ونمازت را تمام بخوان . اين دومين بار بود كه حاجي را ديدم واز آن زمان مهر ومحبت وعشق وعلاقه اش درقلبم خانه كرد وتا هنوز باقي است وهيج عاملي نتوانسته عشق حاجي را از خانة دلم بيرون نمايد.

                                            دلباختگي

      برهاني : چه چيز باعث شد كه عشق حاجي ناظر اينگونه در دل شما خانه كند ؟

       خليلي: تقوي وپرهيزكاري وعرفان عملي حاجي، اخلاق نيك وپسنديدة ، صداقت وپاكي شجاعت وگذشت ، صراحت لهجة ، كوچك نوازي وغريب پروري ، دلسوزي وخدمت او به مردم ، واز همه مهم تر دقت واحتياط وصف ناپذير ايشان در پاسخ گويي به احكام شرعي موجب دلدادگي من به ايشان شد. من از همان بچگي روحية كنجكاوي در احكام شرعي ومسائل ديني داشتم ودر مسائل شرعي فوق العاده حساس بودم ودر بسياري از موارد دچار شك وترديد مي شدم وتنها كسي كه جواب هايش برايم قناعت بخش بود وبه من اطمينان خاطر وآرامش روحي مي داد شهيد حاج ناظر حسين شهرستاني بود ، گفته ها وعمل كرد هاي او برايم حجت بود چون يقين پيدا كرده بودم كه ايشان در مسائل واحكام بسيار دقيق است ، در گيروي شهرستان جناب آقاي استاد مهدوي خواجه نيكپاي كه عالم چيره دستي است حضور داشت ومن ايشان را هم دوست داشته ودارم امّا در مسائل مهمّي كه برايم پيش مي آمد ازايشان نمي پرسيدم بلكه رخت سفر بر بسته در القان خدمت حاج ناظر رسيده مسئله ام را از ايشان سؤال مي نمودم ، مسئلة اي را كه حاج ناظر مي گفت چنان بردلم مي نشست كه گويا آيت الله خوئي گفته است . وحاجي هم وقتي مرا مي ديد لبخند مي زد ومي گفت : كجاگير كرده اي ؟. وهمين ها با عث شد كه عاشق ودلباختة حاجي شوم . البته بعد ها  اين دوستي دوجانبه شد وايشان هم بنده را خيلي دوست مي داشت .

       خليلي : اگر حوصله داشته باشيد درجواب همين سؤال شما كمي بيشتر صحبت نمايم چون هر آنچه از  شهيد مظلوم حاج ناظر حسين مي دانم همه اش حديث دل دادگي است .    

       برهاني : خواهش مي كنم ، بفر ماييد .

       خليلي :  در سنه 1343 ازعسكري تر خيص شدم ، در همان سال از سوي ظاهرشاه لوي جرگه تشكيل گرديدوداوود ازصدر اعظمي بر كنار وداكتر يوسف به عنوان صدر اعظم روي كار شد . در آن لوي جرگه از ولسوالي شهرستان جناب حاج ناظر حسين شهرستاني به حيث نماينده شركت كرده بود   اين موضوع را من در قند هار فهميدم وقتي ترخيص گرفتم رفتم پيش دكانداري كه پولم درنزدش بود او نقل كرد كه يك شخص هيكل وبا قواره به عنوان نمايندة شهرستان در لوي جرگه به طرف كابل رفت  ، من جستجو كردم ، فهميدم كه جناب حاجي بوده است .

  وقتي دروطن رسيدم فصل بهار بود ، مردم چوچان با افغا نهاي ملا خيل دعوا وزد وخورد داشتند وحكومت شهرستان از افغانهاي ملاخيل حمايت مي كرد  حاكم شهرستان خوجه غفّار خان نام داشت مردي بود متعصب ونژاد پرست، ازملاخيل جدي جانبداري مي كرد وبدين سبب مردم چوچان ياغي شده بودند،ازفرامين حكومت اطاعت نمي كردند ، ماليه نمي دادند ، سرك كار نمي كردند .

 اينجا حكومت شهرستان حاج ناظر حسين شهرستاني را به عنوان مصلح وميانجي به چوچان روان كرده بود، امّا بزرگان وريش سفيدان چوچان درقريه حضور نداشتند بدين لحاظ جناب حاجي بسيار دير در قرية چوچان ماند ومحل اقامتش تاوخانه حاجي محمد علي بود اما خود حاجي محمد علي در چوچان نبود ، من كه تازه از عسكري آمده بودم ويك مقدار فراغت واستراحت داشتم خود را وقف خدمت به حاجي ناظر حسين نمودم ، آب وضويش را حاضر مي كردم وهرگونه خدمتي از دستم برمي آمد برايش انجام مي دادم ، در مهماني ها همراهش بودم وملا علي كرم كربلايي خسورم نيز از مريدان سرسخت حاجي بود ، آن زمان خانم من در خانه پدرش بود و دوران نام زدي را مي گذرانديم ، چيزي كه بسيار برايم جالب بوده وتاهنوز يادش برايم لذت بخش است اين است كه يك شب شيخ خادم حسين در گوشم گفت : امشب  جناب حاجي مهمان خانم شماست ، گفتم: جاي ملا علي كرم، گفت: آري ، اين دعوت برايم غير مترقبه بود من از قبل در جريان نبودم واما وقتي فهميدم كه خانم بنده حاجي را دعوت كرده است احساس افتخار وسربلندي كردم وبه خاطر همان دعوت تاهنوز از خانمم ابراز رضايت مي كنم ،ايشان بسيار عالم دوست بود  وحاجي هم كه نام وآوازه داشت محبوب همه بود، بالاخره شب رفتيم كه يك گوسفند ذبح نموده وغذاي بسيار مناسب تهيه ديده است ومارا در سياه خانه نان داد ، خدارحمت كند حاجي را باهمان لهجة الودالي گفت: چرا برايم كوچه جواري پخته نكرده ايد .

    خانم من در همان خانه پدرش هم كه بود يك مقدار بز وگوسفند از خودش داشت وگوسفندي را كه براي حاجي كشته بود از همان گوسفندان خودش بود .

       برهاني : پس جناب عالي خانوادگي از ارادتمندان حاج شهيد ناظر حسين بوده وهستيد .

         خليلي : دقيقا همين طور است ، وقتي شنيديم كه خلقيها جناب حاجي را دستگير وشكنجه كرده وبه شهادت رسانده اند همگي شديد گريه كرديم وخانمم با صداي بلند گريه سر داد كه من مانع شدم چون اوضاع خيلي خراب بود مخبرين خلقيها همه جابودند وكوچك ترين چيزرا اطلاع مي دادند.

                                          پير طريقت

        برهاني : مثل اينكه ازآن روز هاي كه در قريه خود تان با حاجي باهم بوده ايد گفتني هاي زيادي داريد، لطفا ادامه بدهيد .

       خليلي : بلي برادر اگر بگويم كه شيرين ترين روز هاي زندگي ام همان روز هاي بود كه باحاجي ناظر حسين سپري شد گزاف نگفته ام ، من در آن روز ها از اعمال ورفتار وگفتار حاجي بسيار چيز ها آموختم از ايشان مسئله واحكام شرعي زياد مي پرسيدم وايشان با شور وشوق وبا حوصله مندي پاسخ مي داد ، حاجي ناظر يك عارف بود ، زهد وتهجد وتعبد زياد داشت ، نافله خوان بود فكر مي كنم در طول عمرش نافله شبش ترك نشده باشد   بعد از نماز صبح تا وقتي صبحانه مشغول تعقيب وخواندن دعا هاي مورد علاقة خودبود، دعاي مشلول ، دعاي مجير ودعاي سمات را مداومت داشت در سفرديگري كه در چوچان آمده بود در يكي از روز هاي سرد پاييزي ايشان را در شاكور چوچان ديدم كه نماز ظهرش راخوانده ومشغول خواندن دعاي مجيربود  ، كنارش نشستم، حاجي گفت : فلاني من اين دعارا اگر در هواپيما هم سوار باشم مي خوانم وترك نمي كنم، امروز صبح شاكور خيلي سرد بود نتوانستم بخوانم، الان مي خوانم . من از حاجي دعا هاواذكار واوراد زيادي ياد گرفتم، از خواص دعا ها زياد برايم مي گفت ومرا تشويق به مداومت آن دعا ها واذكار مي كرد ، درهمان زمان طريقه خواندن نماز حاجت را به من آموخت وايشان واقعا پير طريقتم بود . حاجي در مسائل طهارت ونجاست هم اهل احتياط بود ، خوب يادم هست در يكي از آن روز ها دستش خون شده بود ومن در آفتابه آب آوردم كه دستش را تطهير نمايد ايشان سيماو ( زمي) طلب كرد وموضعي راكه خون شده بود سيماو ماليد وگفت : سيماو (زمي يا زمه ) جريان خون را فورا قطع مي كند ، من ازآن روز ببعد همواره در جيب خود سيماو داشتم وهر جا موضعي از بدنم خون مي شد براي بند آوردن خون از آن استفاده مي كردم .

از جريانات سياسي ومسائل اجتماعي نيز برايم صحبت مي كرد كه بسيار لذت بخش بود ، از جريان لوي جرگه وبركناري داوود خان وروي كار آمدن داكتر يوسف صحبت هاي شيرين مي نمود .

 حاجي در همان روزهاي كه در چوچان بود يك بار يا دو بار منبر هم رفت وسخنانش روي مردم تأثير بسيار گذاشت وهمه به ايشان علاقمند شدند .

 در اين روز هابود كه ريشة محبت ودوستي ميان من وحاجي عمق بيشتر پيدا كرد وايشان هم نسبت به من دلسوزي ومهرباني پدرانه واستادانه داشت وبعد ها وقتي دربين مردم به عنوان يك طلبه اعتبار پيدا كردم وبه قول مردم مردك شدم از حاجي تبليغ وتر ويج مي كردم ووجوهات مردم گيرو را كم وبيش جمع آوري نموده به حاجي تحويل مي دادم ونيز وجوهات خود را به ايشان پرداخت مي نمودم ، زياد درد سرت ندهم همين ها عوامل ارادتمندي ودلباختگي بنده نسبت به شهيد حاج ناظر حسين شهرستاني بود.

                                         اخلاق حاجي

        برهاني : قرار معلوم شما با شهيدحاجي ناظر حسين  شهرستاني زياد محشور بوده ايد ، بفرماييد كه اخلاق وبر خورد ايشان بامردم چگونه بود ؟

        خليلي : جناب حاجي ناظر داراي تمام فضائل اخلاقي بود و تمام اوصاف حميده وپسنديدة كه در اخلاق اسلامي مطرح است در شخصيت حاجي نا ظر موجودبود ، وبا مردم ودوستان حسن معاشرت داشت واز مجموع علماي افغانستا ني كه من مي شناسم در برخورد نيكو وخوش اخلاقي كسي را به اندازة حاجي ناظرنديده ام ، آدم هرچه دير تر با ايشان مي نشست مجلسش شيرين تر وشخصيتش جذاب تر ودوست داشتني تر مي شد ، يك وقتي خدمت حاجي رسيدم وپسر حاجي محمد علي چوچان نيز همراه من بود ويك گوسفند به عنوان سهم امام(ع)  به حاجي تحويل داد ، شب مهمان حاجي بوديم آن شب حاجي براي ما صحبتهاي بسيار شيرين وجذاب نمود ، فردايش باحاجي خدا حافظي كرده به طرف گيرو راه افتاديم رفيق همراهم مي گفت : جناب آقاي حاجي ناظر آنقدر چهرة جذاب ونوراني دارد كه آدم دلش نمي شود چشم از صورتش بر دارد ، حاجي با تمام افراد مخصوصا با افراد مستضعف وبيچاره بسيار مؤدبانه ومحترمانه بر خورد مي كرد ، خيلي شكسته نفس بود نسبت به همه مهربان ودلسوز بود غريب پروري وكوچك نوازي داشت ، روزي خودش بامن صحبت مي كرد كه در يك سفر زيارتي با عده اي ازمردم شيرمه وكليج همسفر شدم مسيررا هرچه بيشتر مي پيموديم همسفرانم بيشتر به من گرويده مي شدند وهمواره نگاههاي شان با من بود ، گفتم چرا اينقدر به من نگاه مي كنيد ، گفتند : حاجي ما شمارا در منطقه كم ديده بوديم وبعضي پشت سر شما چيز هايي مي گفتند ، اما وقتي در اين سفر زهد وتقواي شما را ، عبادت شما را ،اخلاق نيكوي شمارا ، صداقت وپاكي شمارا ديديم  مجذوب ودلباختة شما شده ايم ، شما را فرشته اي يافته ايم كه گويا از آسمان فرود آمده است ، ومن خنديدم وگفتم شما خبر نداريد كه نصف مردم شهرستان از گناه غيبت من به جهنم مي روند .

 مرحوم حاج شهيد ناظر حسين مرد بسيار حليم وبرد بار وخير انديش بود واز ناحيه يك عده انسان هاي پست كه از روي حسادت وتنگ نظري حرفهاي جسارت آميز مي شنيد هرگز ابهت ومعنويت واعتماد به نفس خودر ا از دست نمي داد وبه سخنان آنها اعتنايي نمي نمود وگذشت جزء اخلاقش بود .

 برخورد حاجي با حكومت وصاحب منصبان وخوانين واربابها نيز متين وبا ابهت وزيركانه ومنطقي بود بطوري كه هيچ كسي نمي توانست به ايشان چشم طمع بدوزد ويا دربرابرش زبان جسارت بگشايد وبي احترامي كند، يوسف بيك با آن قدرت وشوكتي كه داشت وقتي حاجي بر اووارد مي گرديد در پيشگاهش راست بلند مي شد واحترام مي كرد. خود حاجي صحبت مي كرد كه در يكي از سفرهايي كه به مكه معظمه داشتم حاجي يوسف بيك نيز همراهم بود وباهم احترام متقابل را داشتيم وايشان در اعمال ورفتار موبه مو از من تقليد مي كرد .

 مرحوم شهيد ناظر حسين شهرستاني مرد سياستمدار وهوشيار وزيرك بود ، در حكومت هم رفت وآمد مي كرد ، از امور ادارات دولتي ومحكمه خوب سر در مي آورد وآگاهي داشت ودر عين حال مرد با تقوي وديندار واصلاح پيشه بود ، از طبقة مستضعف جدي حمايت مي كرد وكار هاي شان را بطور رايگان از حكومت خلاص مي نمود با اينكه اربابها وخوانين درقبال كاري كه براي مردم در حكومت انجام مي دادند پول هنگفتي دريافت مي نمودند.

                                   مصلح بزرگ  

       برهاني : شنيده مي شود كه شهيد حاج ناظر حسين شهرستاني در حل وفصل دعاوي وايجادصلح  وآشتي بين مردم زياد دست داشته ومؤثر بوده است شما در اين زمينه چيزي مي دانيد ؟ .

      خليلي : درست شنيده ايد جناب حاجي به عنوان يك شريعت مدار ومصلح بزرگ دربين ملت شهرستان زندگي مي كرد وبسيار عزت ووقار داشت وبسياري از دعوا هاي حقوقي مردم شهرستان را از روي شريعت فيصله مي كرد كه مورد تأييد حكومت وقت هم قرار مي گرفت ، در حل وفصل دعاوي نه تنها در بين مردم شهرستان كه در خارج از شهرستان نيز دست داشت ودعوا هاي لاينحل را حل مي كرد، بسيار سياستمدار بود ونفوذ كلام عجيبي داشت ، بي طرفانه قضاوت مي كرد وطرفين دعوا هم به فيصله هاي ايشان احترام مي گذاشتند.

 در ولسوالي اجرستان بين افغانهاي ملاخيل دعوايي بوده كه نه حكومت اجرستان فيصله توانسته بود ونه مولوي ها وخوانين اجرستان . اينجا حكومت شهرستان دخالت نموده هيئتي را به سركردگي حاجي ناظر حسين شهرستاني به طرف اجرستان روان مي كند ، هيئت شهرستاني طرفين دعوا را جمع نموده وجناب حاجي ناظر صحبت را آغاز مي كند وآيات وروايات زيادي در باب صلح وآشتي وگذشت مي خواند وترجمه وتفسير مي كند وعاقبت نفوذ كلام حاجي كار خود را مي كند ، همه تحت تأثير قرار مي گيرند وطرفين به حاجي اختيار مي دهند تابين شان حكم كند وحاجي هم جوري قضيه را حل مي كند كه دوطرف راضي مي گردند وبين شان صلح نامه امضاء مي شود  ومخاصمة حل ناشدني توسط هيئت شهرستاني حل مي گردد . وحكومت وبزرگان وريش سفيدان اجرستان از حكومت شهرستان به خاطر ارسال هيئت با كفايت تقدير وتشكر مي كنند ،  اين نمونه اي بود از حل وفصل دعاوي توسط حاج ناظر حسين شهرستاني وتفصيل در اين مورد مجال بيشتر را مي طلبد .  

                                             فضل علمي

       برهاني : ازميزان تحصيلات حاجي وحوزات كه ايشان درآن درس خوانده است واز اساتيد ايشان اگر چيزي مي دانيد براي ما بيان كنيد .

       خليلي:  ايشان اصول را تا قوانين وفقه شريف را تا شرح لمعه وادبيات عرب را تا مطول خوانده ومنطق را نيز فراگرفته بود ، علماي قديم افغانستان، كم امابسيار دقيق وعميق وپخته مي خواندند جناب حاجي هم كتابهايي را كه خوانده بود همين هايي بود كه نام بردم اما سطح علمي ومعلومات ايشان از آخوند هاي نجف رفته وخارج خوانده هم بيشتر بود ومخصوصا در ادبيات عرب وفقه يد طولايي داشت ، مطول وشرح لمعه را مدرس بود ، در بين مردم شهرستان به علامه حاج ناظرحسين شهرت داشت  .  استعداد سرشار حاجي در فراگيري علوم زبان زد همه بود، يكي از اساتيدش( كه ظاهرا شيخ قاسم علي سنگ تخت بوده است) به ايشان ناظر لانظير ونيز ناظر بي نظير مي گفته است .

در قيام ابراهيم خان گاو سوار كه خوانين وعلماي جاغوري براي صلح وآشتي دادن بين ابراهيم خان وظاهر شا ه پادشاه وقت افغانستان واردشهرستان شده بودند ، در زردني شهرستان مجلس باشكوه با انبوه از جمعيت تشكيل شده بود  حاجي ناظر حسين شهرستاني انتخاب شده بود كه منبر برود ايشان چنان منبر پر محتوا وپرمطلب ارايه كرده بود كه علماي جاغوري زير تأثير رفته بودند، حناب علامه شيخ قربان علي وحيدي حوت قل جاغوري كه يكي از علماي سرشناس وبزرگ افغانستان است در پايان منبر پيشاني حاجي ناظر را بوسه كرده وتحسين نموده بود و علامه شيخ محمد علي مدرس افغاني جاغوري اديب توانمند نيز ايشان را ستوده بود ، ايشان در كلاس هاي خود در نجف وقم باياد آوري از مجلس زرد ني شهرستان گفته بود كه حاجي ناظر حسين شهرستاني وقتي جملات عربي را قرائت مي كرد فكر مي كردم اين مرد در ادبيات عرب متخصص است ونيز گفته بود كه حاجي ناظر حسين شهرستاني استعداد مرجعيت را داشت ، نه تنها استعداد درسي وعلمي سرشار داشت كه از عقل وخرد زياد برخودار بود وهوش وفراست وزيركي داشت.  

  حاجي باقضات وعلماي اهل سنت هم مباحثات علمي مي كرد وهمواره برآنها غلبه مي نمود. آن بزرگوار خودش به من نقل كرد كه راجع به مفاد آية مباركة « يا ايهاالذين آمنوا اذا قمتم الي الصلاة فاغسلوا وجوهكم وايد يكم الي المرافق وامسحوا برؤسكم وارجلكم الي الكعبين » ‌‌[ سوره مائده،آية 6]  كه بين علماي شيعه وسني اندك اختلافي هست، مي خواستم معلومات دقيق تر وعميق تري پيدا نمايم ، از علماي اينجا سؤال كردم اما جواب هاي قانع كننده نشنيدم وقتي جهت تحويل سهم امام (ع) به نجف اشرف رفتم از طلبه هاي افغاني آنجا سؤال نمودم بازهم چيزي بيشتر از معلومات خودم گيرم نيامد، گفتم: ميان ماه من تاماه گردون    تفاوت از زمين تا آسمانست . طلبه ها سؤال مرا از علامه مدرس افغاني پرسيده بودند ، آقاي مدرس گفته بود اول بگوييد اين سؤال را چه كسي از شما نموده است تامن جواب بگويم ، گفته بودند سؤال از خود ماست ، مدرس گفته بود نه، سؤال بسيار عميق وعلمي است وحتما در ذهن يك آدم محقق ومدقق وعميق نگر خلق شده است تانام آن شخص را نگوييد من هم جواب نمي دهم ، طلبه هاگفته بودند اين سؤال راحاجي ناظر شهرستاني نموده است ، علامه مدرس گفته بود خود حاجي را بگوييد بيايد تا حضوري جواب ايشان را بگويم ، به من خبر دادند رفتم پيش مدرس ايشان از جايش بلند شد ، بعد از احوال جويي خنده كردو گفت: حاجي بين طلبه ها چه شور به پا كرده اي ، گفتم: مدرس صاحب ما تشنة علم و دانش هستيم وحوزه علميه نجف در ياي علم است وآدم تشنه نبايد از كنار دريا تشنه بر گردد ،آنگاه آقاي مدرس سؤالم را به تفصيل جواب داد كه برايم قنا عت بخش بود .

 اين جريان را من خودم از زبان مبارك حاجي شنيدم وحتي ايشان جواب آقاي مدرس را كه نوشته كرده بود برايم نشان داد امّا من چون يك طلبة مبتدي بودم چيزي سر در نياوردم .

راجع به حوزه هاي كه ايشان در آن درس خوانده پرسيديد ، در اين مورد خدمت شما عرض كنم كه جناب حاجي در حوزه هاي شهرستان ، سنگ تخت  ويكه ولنگ درس خوانده ودر حوزة سنگ تخت از شاگردان شيخ قاسم علي بوده است .

 ايشان بعد از فوت پدرش بخاطر مشكلات زندگي موفق نمي شود كه در حوزه نجف اشرف رفته ادامة تحصيل دهد واز اين جهت خودش ابراز تأسف نموده مي گفت : يكي از آرزو هايم اين بود كه در حوزه نجف رفته ادامه تحصيل بدهم ولي مشكلات زندگي اين توفيق را از من گرفت .

        برهاني : جناب عالي يك زماني ازيك عاشق دلباختة ديگري حاجي نام برده واز زبان ايشان گفتني هاي شيريني را راجع به حاجي نقل مي كرديد و يكي از صحبت هاي ايشان مربوط به فضل وكمال علمي حاجي مي شد. اگر لطف نموده آن صحبت ايشان را براي ما باز گو نماييد  سپاس گزار مي شوم .

       خليلي :  بلي يك سيد بزرگواري از قرية كيتي ولايت دايكندي بود ودو زمستان اتاقش درخانة من بود ايشان هم از مريدان وشاگردان جناب حاجي بود كتاب ملاجامي را پيش حاجي شهيد خوانده بود وخاطرات شيرين ودلپذيري از حاجي نقل مي كرد ومن هم مي گفتم از حاجي هرچه داري نقل كن كه مرا مزه مي دهد .

 از جمله نقل مي كردكه حاج ناظر حسين شهرستاني يك زماني در سنگ تخت درس مي خواند وشرح لمعه مشغول بود وآقاي مقدس كه شخص بسيار شريف وعادل بود سمت استادي داشت ونماز جماعت هم مي خواند ومردم يك پارچه به ايشان اقتدا مي كردند ، فصل بهار بود افغانهاي كوچي تازه آمده بودند آوازه نماز جماعت آقاي مقدس به گوش مولوي هاي افغان رسيده آنهارا متعجب كرده بود كه هزاره وجماعت !! باخودگفته بودند كه برويم ببينيم شيعه ها چگونه نماز جماعت مي خوانند وملاي شان چقدر علم دارد ، باغرور ودبدبه وكبكبة تما م وارد سنگ تخت شدند . خلاصه براي پذيرايي از آنها برّه اي كشته شد وغذاي شوربا ( آبگوشت) تهيه ديده شد ، وقتي غذا صرف گرديد ، قرار شد كه مباحث، علمي آغاز شود مولوي افغان بسيار غرور داشت واز خودراضي به نظر مي رسيد . اينجا جناب حاجي ناظر حسين شهرستاني روبه مولوي نموده مي گويد: مولوي صاحب اگر اجازه باشد پيش از اينكه بحث علمي شما بااستاد ما شروع شود بنده سؤالي از شما نمايم ، مولوي گفت: بفرما . حاجي گفت: شعري است ازسيدتنا فاطمه سلام الله عليها كه در كتب اهل سنت هم موجود هست وآن اينكه حضرت مي فرمايد :

                  « صبّت علّي مصائب لو انّها       صبّت علي الايام صرن لياليا »

    اين شعر در علم عروض چگونه اعراب داده مي شود ؟(1) اينجا مولوي لا جواب ماند ، غرورش درهم شكست ، آثار خجلت وشرمندگي در چهره اش هويدا شد ، صدايش لرز پيدا كرد ولحظه به لحظه  ضعفش آشكار تر گرديد ، ولي حاجي كه كه فرد سياستمدار وزرنگ وبا ابهت بود ديگر هيچ چيز نگفت ،مولوي وهمراهانش بعد از اينكه چاي را باشرمندگي خوردند بدون اينكه از مذاكره علمي سخني بگويند راه شان را گرفته رفتند ووزن علمي ملا هاي هزاره خوب براي شان معلوم گرديد.

  بعد از اين جريان آقاي مقدس پيشاني حاجي را بوسه نموده مي گويد خدا حاج ناظر حسين شهرستاني را از ما نگيرد .

    برهاني : شهيدحاج ناظر حسين شهرستاني تدريس هم داشته است يا خير؟

     خليلي : حاجي در تدريس زياد موفق نبوده وبه خاطر مشكلات شخصي وگرفتاري هاي اجتماعي نتوانسته است بطور رسمي در يك حوزه ومدرسه اي مشغول تدريس شود اما گه گاهي شاگردان خصوصي داشته وبطور خصوصي تدريس هم مي كرده است اما عمر شريف وپربركت حاجي بيشتر به خدمات اجتماعي وتبليغ اسلامي وپاسخ گويي به احكام شرعي ومسائل ديني  وخدمت به حوزات علميه و... سپري گشته است ، بدون مبالغه خدمات ديني واجتماعي ومردمي كه حاجي ناظر كرده است هيج يك از علماي سرشناس افغانستان نكرده است .

 حاج ناظر حسين شهرستاني درمدرسه زردني به خاطر ملاحظاتي كه داشت( ومن صلاح نمي دانم آن را ذكر كنم) كوچكترين دخالتي نمي كرد تااينكه جناب علامه آيت الله شيخ يوسف فاضلي در مدرسه زردني به حيث مدرس دعوت شد وايشان چون مرد فاضل وعالم عاقل ودانشمند توانا وزبردست بودودردوران تدريسش طلبه ها رشد وترقي چشم گيري كردند ، ايشان با حاجي مرحوم هم ارتباط تنگاتنگ داشت وجناب حاجي مرحوم هم درزمان استاد فاضلي توجه خاصي به مدرسه زرد ني كه فعلا بنام مدرسه امام صادق (ع) ياد مي شود  داشت ، هيزم وسوخت مدرسه از جانب حاجي شهيد تأمين مي گرديد ، دريك سالي حتي از مردم كتوت كه مردم بسيار شوخ وسرمست هستند چندبا ر الاغ هيزم از چوب جنجك تهيه كرده به مدرسه آورده بود.

                                               وكالت

        برهاني :  قبلا ايشاره كرديد كه از مردم گيروي شهرستان وجوهات جمع آوري نموده به حاجي مي برديد ، بفرماييد كه ايشان از كدام مرجع  يامراجع وكالت داشت .؟

   خليلي : شهيد حاج ناظر حسين شهرستاني وكيل عام وتام در جمع آوري وجوهات وامور حسبيه از طرف مرجع اعلاي شيعيان جهان آيت الله سيد محسن حكيم بود وبعد از رحلت آيت الله حكيم از طرف آيات عظام مرحوم خوئي (ره) ومرحوم امام خميني (ره) وكالت داشت .

   دريك سالي فصل تابستان ماه سنبله بود رفتم خدمت حاجي ويك مقدار سهم امام (ع) برده بودم ، من يك مقدار محتاط هستم به حاجي گفتم : حاجي من شمارا خيلي دوست مي دارم و به شما اعتماد كامل دارم اين را خود شما هم مي دانيد ولي وكالت نامه هايت را برايم نشان بده تا هم اطمينان بيشتر پيدا كنم وهم چشمم به مهر وامضاي آقايان مراجع بيافتد . اينجا حاجي خيلي خنديد وگفت : اي كاش همه مثل تو مي بودند من از آدم هاي مثل توكه به تكاليف شرعي شان حساس هستند خيلي خوشم مي آيد . بعد صدا زد جميله بچّه ام بيا صندوق را باز كن ، جميله كه دختر كوچك وبا هوشي بود وكار هاي پدرش را انجام مي داد آمد در گنجينه را باز كرد  وحاجي در ابتدا وكالت نامه هايش را از آيت الله خوئي (ره) وحضرت امام خميني (ره) برايم نشان داد وبعد دفتر حساب وكتاب ورسيد هايي سهم امام (ع) واسناد ومدارك ويادداشتهايي زيادي به من نشان داد .

   جناب حاجي شهرستاني در جمع آوري وجوه كمال احتياط وامانت داري را داشت ودر اين راستا زحمات زيادي كشيد وچندين بار از سوي حكومت هاي وقت جلب ومورد اذيت وآزار قرار گرفت ، حكومت از بردن وجوهات به حوزه علميه نجف اشرف جدي ممانعت مي كرد ووكلاي مراجع از اين بابت بسيار تحت فشار ودر تنگنا بودند .

   حاجي نقل مي نمود كه يك سالي وجوهات زياد جمع آوري كرده ومانده بودم كه چطور به حوزه علميه نجف برسانم  تااينكه فكري به نظرم رسيد، دوتا كاسة ارمني (آلمينيومي) خريده بردم پيش ارمني ساز ، گفتم : تاخوردگي لبهاي كاسه هارا باز كند، بعد پولهاي سهم امام (ع) را در درون كاسة بزرگ تر چيدم وكاسة كوچك را روي پولها قرار دادم وبه ارمني ساز گفتم لبهاي باز شدة ارمني هارا روي هم تا بدهد ، اين كار با مهارت تمام انجام شد ودوتا كاسه يك كاسه شد وهيچ كس نمي فهميد كه كاسه زير كاسه است . منتها خيلي سنگين شده بود كه با جادادن قورمة توشه راه در آن ،سنگيني اش را نيز پنهان كردم وپول سهم امام (ع) را به اين ترتيب به آيت الله حكيم در نجف رساندم ايشان از ترفندي كه به كار برده بودم خيلي تعجب مي كرد. و بعد ها عدة از مخالفين من پيش حضرت آيت الله حكيم رفته از من شكايت كرده بودند كه سهم امام (ع) را چنين وچنان مي كنم ، آيت الله حكيم بسيار ناراحت شده آن هارا از حضورش بيرون مي كند ومي گويد : فرزند عزيزم حاجي ناظر شهرستا ني اگر نبود واز شيعيان فقير امّا بي نهايت مؤمن افغانستا ن با آن همه سخت گيري دولت افغانستان ، وجوهات نمي آورد دراين چند سال قحطي كه در نجف حاكم بود ، طلبه هاي نجف از گرسنگي تلف مي شدند.

                                   خاطراتي از حاجي

    برهاني : جناب آقاي خليلي  اگر كدام خاطره اي كه در ذهن شما درخشش خاص داشته باشد از شهيد شهرستاني داريد براي ما بيان نماييد .

       خليلي : من از شهيد حاجي نا ظرحسين شهرستاني خاطرات زياد دارم وآنچه را كه تا به حال براي شما برادر عزيز صحبت نمودم نيز خاطرات من از آن شهيد بزرگوار است، يكي دوتا خاطرة ديگر هم نقل مي كنم .

 همان طوركه اغلب شخصيت هاي بزرگ در حيات سياسي واجتماعي وعلمي شان مخا لفيني پيدا مي كنند كه براي شان موي دماغ مي شوند شهيد مظلوم حاجي ناظر نيز مخالفيني داشت كه نمي توانستند قدرت وپايگاه اجتماعي ونفوذ معنوي حاجي را دربين جامعه تحمل كنند لذا هميشه دنبال فرصت مي گشتند تا به حاجي ضرري وآسيبي برسانند.

 يك سال مخالفين حاجي كه از همان اربابها وخوانين پست فطرت شهرستان بودند دي كمي (علف) ايشان را به آتش مي كشند وحدود يكصد غنج كمي را طعمة حريق مي كنند ، حاجي اين مسئله را به حكومت شهرستان صرفا اطلاع مي دهد ، حاكم شهرستان مي گويد: كي اينكار را كرده؟ ودشمنان شما كيست؟ واز چه كس يا كساني شكايت داريد ؟ حاجي مي فرمايد في الجمله مي دانم كار چه كساني است اما يقين ندارم وآنگاه چند آيه وروايت راجع به ظن وگمان ويقين مي خواند ومي گويد وقتي يقين ندارم نمي توانم از كسي شكايت كنم ممكن است من ازكسي شكايت كنم كه كار اونباشدوكسي كه درواقع اين كار را كرده است به ريش ما بخندد . حاكم مي گويد پس چرا اطلاع داده اي ؟ حاجي مي فرمايد: به اين خاطر اطلاع دادم كه شما حاكم مردم شهرستان هسيتد ، تأمين امنيت وآرامش مردم به عهدة شماست ، اين جنايت ها در حيطة حكومت شما صورت مي گيرد . بعد حاكم خطاب به حاجي مي گويد : شما واقعا انسان بزرگي هستيد من تا به حال شمارا نشنا خته بودم . وآنگاه مريدان حاجي وملت شهرستان حدود يكصد غنج علف بطور داوطلبانه ورايگان براي حاجي كمك نمودند .

  وهمين خوانين يك زماني طرح ترور حاجي را مي ريزند وعده اي را اجير مي كنند كه ايشان را به قتل برسانند ، كسي به حاجي خبر مي دهد كه مي خواهند شمار ا بكشند ، حاجي شبانه اسپش را سوار شده در پاي ورغه خانة خواهرش مي رود ،( شوهر خواهر حاجي را من مي شناختم آدم مستضعف ويخن كنده وپابرهنه بود )وحاجي شب را در خانة خواهرش به سر مي برد  وصبح اطلاع پيدا مي كند كه همان شب سر خانه اش حمله كرده وتمام اساس خانه وزندگي اش را غارت كرده اند وهاشم كربلايي پسر بزرگش را چندين ضربه كارد زده اند حاجي شكايت مي كند اما دشمنان، مقامات ولسوالي را رشوه داده وخريده اند به داد ايشان رسيدگي نمي شود ، وحاجي به مركز ولايت نفر روان مي كند تاپيش والي عريضه كند .

 وخلاصه شهيد حاجي ناظر شهرستاني از سوي يك عده افراد تنگ نظر حسود پست فطرت مورد ظلم وستم فراوان قرار گرفت.  اميد وارم خداي عادل انتقام حاجي را ازآنها بگيرد.

    يك خاطرة ديگر هم دارم كه بسيار جالب است . يك سالي جناب حاجي را در مركز ولايت جلب مي كند وسبب جلب هم اين بوده كه عده اي از دشمنان حاجي  رسيد هاي سهم امام (ع) را در ولايت برده به والي نشان داده وگفته بودند كه فلاني سرماية كشور را به خارج مي برد اين هم رسيد هايش .

خود حاجي نقل مي كرد كه وقتي به ولا يت جلب شدم ، رفتم پيش والي ، والي ازمن روگردانيد وسلام مرا جواب نداد ومن هم با خود عهد كردم كه ديگر به والي سلام نكنم واگر گاهي در شرايطي قرار مي گرفتم كه مي بايست سلام مي كردم در دلم نيت مي كردم كه اين سلام من به دوتا فرشتة موكلم عتيد ورقيب باشد نه به والي .

حاجي مدتي درارزگان مي ماندو پي گير دوسيه اي است كه برايش درست كرده اند تااينكه ماه محرم فرا مي رسد ، چوني بازار ارزگان يك جاي خيلي با صفا است ، بازاريان شيعه در همان چوني يك حولي را خالي وبراي برگزاري مراسم عزاداري امام حسين (ع) آماده كرده واز حاجي دعوت مي كنند كه ذاكر شان باشد حاجي هم بدون تعلل قبول مي كند وشبها در آنجا منبر مي رود ، مجلس باشكوهي ترتيب داده شده است ، مردان وزنان زيادي زير منبر حاجي جمع مي شوند  در بخش زنانه زن والي هم زيرمنبرايشان مي آيد  و شديدا تحت تأثير سخنان ايشان قرار مي گيرد ، به زنان شيعه مي گويد كه اين شخص كي است واز كجاست ؟ سخنراني اش چنان مرا مجذوب كرده ودلم را برده است كه مي خواهم شيعه شوم ، زنان شيعه مي گويند اين شخص حاج ناظر حسين از شهرستان است ، مي پرسد شهرستانش كجاست ؟ مي گويند : خيلي دور است واز اينجا تا شهرستان دشت ها وبيابان ها وكوتل هاي زيادي فاصله است . مي گويد اينجا چكار مي كند ؟ جواب مي شنود كه ايشان را والي شوهر شما جلب كرده است وپيش والي پرونده دارد ووالي هم ميانة خوبي با ايشان ندارد وتو به شوهرت گوشزد كن كه پرونده حاجي شهرستاني را مختومه اعلام نموده ايشان را مرخص كند ، زن والي مي پرسد موضوع پرونده اش چيست ؟ برايش توضيح مي دهد كه عده اي ازدشمنانش پيش والي چغولي كرده ووالي را نسبت به حاجي شهرستاني كه يك انسان بسيار شريف وعالم بزرگ است بد بين نموده اند . وحالا والي حتي سلام حاجي شهرستاني را عليك نمي كند .وقتي زن والي ازقضيه با خبر مي شود يك شبي به شوهرش مي گويد من ازشما يك تقاضادارم واگر اين تقا ضايم برآورده نشود از توطلاق مي گيرم ، والي تكان مي خورد وخيلي نگران مي شود ،مي گويد : تقاضاي تو چيست كه اينقدر مهم است ؟ زنش مي گويد شنيدم  آن حاجي شهرستاني نزدتوپرونده دارد وتو هم ميانة خوبي با ايشان نداري ، تقاضايم اين است كه پروندة ايشا ن را لغونموده مرخصش كن ، والي باتعجب مي پرسد تو اورا از كجا مي شناسي ؟  زنش جواب مي دهد من شبها در عزاخانة امام حسين (ع) زير منبرش مي روم ايشان واقعا يك انسان بزرگ ويك عالم برجسته است وچنان شيرين وجذاب سخنراني مي كند وچنان مجذوب سخنان ايشان شده ام كه دلم مي خواهد مذهب شيعه رااختيار كنم ، افسوس كه تو زير منبرش نمي روي وسخنانش را گوش نمي دهي والا توهم شيفتة او خواهيد شد، والي مي گويد:  بلي حاجي شهرستاني پيشم پرونده دارد ومن بااو خيلي بدي دارم ومي خواهم پرونده اش را طوري تنظيم نمايم كه مجرم شناخته شده محاكمه گردد وجرمش را بكشد ، زن والي مي گويد: وقتي اينطور است افغان نباشم كه از تو طلاق نگيرم توخيلي نامرد هستي ومرد را نمي شناسي من ديگر باتو زندگي نمي كنم .  اينجا والي تكان مي خورد به زنش قول مي دهد كه از پروندة حاجي بگذرد واورا مرخص كند .

  خلاصه عاشورا سپري مي شود وحاجي دردربار مي آيد اينجا والي كاملا عوض شده است بسيار با چهرة باز ازحاجي استقبال مي كند ومي گويد جناب حاجي شهرستاني من از شما معذرت مي خواهم واز عزم خود بر گشتم حالا بفرماييد كه جريان اين رسيد ها چسيت ؟ حاجي مي گويد : اين ها رسيد سهم امام عليه السلام است ، شما مي دانيد وخود اعليحضرت هم مي داند ومولوي هاي شما نيز مي دانند كه ما مردم شيعه از مازاد بر مصارف ساليانه خود خمس مي دهيم وخمس هم در زمان غيبت امام زمان (عج) بايد به نائب امام (عج) پرداخت شود ونائب امام(عج) هم مراجع تقليد ومجتهدين جامع الشرايط هستند وفعلا اين مراجع در نجف اشرف مي باشند ومن وكيل آنها هستم ، خمس شيعيان افغانستان را جمع آوري نموده به آنها مي رسانم تا مخارج طلاب علوم ديني تأمين گردد ، براي اينكه مردم اطمينان پيدا نمايند كه خمس شان به مرجع تقليد شان رسيده است براي شان رسيد مي آورم خلاصه كلام پرداخت خمس يك تكليف شرعي براي تمام شيعان جهان است          

 واين هيچ ربطي به دولت وسرمايه كشور واز اين قبل حرفها ندارد، والي رسيد ها را به حاجي مي دهد ومي گويد مسئلة اينها حل است ومشكلي ندارد . حالا بگو با مدعي هاي شما چكار كنم ، حاجي مي گويد هيج كار نكنيد ومن كار اينها را به خداي عادل واگذار مي نمايم وباكسي كينه ودشمني ندارم وتمام تلاش من براي دفاع از خودم است . اينجا والي تحت تأثير مي رود واظهار مي دارد كه شما همانطور كه زنم مي گفت واقعا انسان بزرگ وشريف وباگذشت هستيد وآنگاه جريان دفاع زن خود را از حاجي نقل مي كند وبعد مي گويد : حالا چه خدمتي مي توانم براي شما انجام  بدهم، حاجي مي گويد : پرونده ام را مختومه كن ومن در شهرستان بر مي گردم واز شما خدمت ديگري نمي خواهم .

  اين جريان يك جريان بسيار شيرين وفراموش ناشدني است كه خودحاجي در همان سفري كه در چوچان داشت برايم نقل كرد .

                                   جريان شهادت حاجي

     برهاني : وقتي جناب حاجي به شهادت رسيد شما كجا بوديد وخبر شهادت ايشان چه تأثيري بر شما گذاشت وجريان شهادت شهيد مظلوم حاج شهرستاني در بين مردم چگونه نقل مي شد ؟

     خليلي : وقتي حاجي به شهادت رسيد من در چوچان بودم ، شهادت ايشان  غم واندوه سنگيني را بر محيط خانوادگي ما به وجود آورد واحساس كردم كه بزرگترين تكيه گاه وپشتوانه ام را در زندگي از دست داده ام  البته شهادت حاجي مصيبت عظيمي بود كه درسراسر شهرستان ساية شوم وغم انگيز انداخته بود ومريدان حاجي در فراق او بي تابي مي كردند .

   پرسيديد كه جريان شهادت حاجي چگونه نقل مي شد ، دراين رابطه خدمت برادر خود عرض كنم كه بعد از كودتاي 7 ثور 1357 كه رژيم منحوس نور محمد تركي روي كار آمد  يك هيئت سه نفره از ترين كوت مركز ولايت ارزگان قديم وارد شهرستان شد چون به واسطة قيام ابراهيم خان گاو سوار نام شهرستان بلند بود وبه اين لحاظ از مجموع ولسوالي هاي مناطق مركزي هزارجات ولسوالي شهرستان جلو تر از همه مورد حمله وبررسي دولت تركي قرار گرفت ، هيئت سه نفره يك عده از خوانين واشراف شهرستان را خلع سلاح كرده ويك عده را مورد ضرب وشتم قرار دادند از جمله غلام حسين خان وكيل فرزند حاجي مير يوسف بيك ووكيل سهراب چوكشهر ويكي از خاندان سيد طالب شاه را مورد ضرب وشتم قرار دادند . جناب حاجي ناظر حسين شهرستاني را هم دستگير وبا شاخچه هاي درخت توت زدندولدوكوب كردند ويك ميل تفنگ يازده تير ويك ميل تفنگچه از ايشان گرفتند و بعد آزاد كردند ، لحظات بعد، از آن مسلمان نما هاي منطقه كه منتظر فرصت بودند تا بلايي بر سر حاجي بيا ورند رسيد هاي سهم مبارك امام (ع) را كه به خط ومهر امام خميني (ره) بود برده به هيئت نشان مي دهند تا نظر هيئت به مهر خميني مي افتد تكان مي خورد مي گويد اين آدم خيلي آدم مهم است كه باخميني ارتباط دارد فورا چند تا عسكر خونخوار را روانة منزل حاجي مي كند وحاجي هنوز نفس راست نكرده كه عسكر ها وارد منزلش مي شوند واورا باخشونت تمام به مركز ولسوالي مي برند، هيئت ، خط ومهر امام خميني (ره) را به حاجي نشان مي دهد ومي گويد اين چيست ؟ حاجي مي گويد اين رسيد سهم امام عليه السلام است ، مي پرسد اين خط ومهر از كيست ؟ حاجي جواب مي دهد : از خميني است ، مي گويد : خميني كسيت ؟ حاجي مي گويد خميني مرجع اعلاي شيعيان جهان است ، آنگاه آن قساوت پيشه گان  بابي رحمي تمام حاجي را زير ضربات چوب وشلاق وشكنجه قرار داده مي گويند: چرا سرماية خلق را به خميني مي بري ؟

  حاجي با فراستي كه داشت فهميد كه لحظات آخر عمرش است ، هيچ گونه عذر والتماس نكرد همان شال گردن خود را در دهان مباركش نموده شكنجه را تحمل كرد وصدا بلند ننمود ، دستور داد كه حاجي را به پشت بخوا بانيد ، آنگاه چنان بي رحمانه با شاخه هاي چوب توت به شكمش زدند كه صداي آن بزر گوار به زمزمة كلمة توحيد ( لا اله الا الله ) بلند شد وتا آخرين نفس كلمة لا اله الا الله برزبانش جاري بود . تا اينكه شاه محمود خان ولسوال شهرستان دستور داد كه به دهنش بزنيد در آن وقت شروع كرد به زدن دهن مباركش در حالي كه ماه مبارك بود وحاجي دهن خشك روزه دار داشت ، چنان وحشيانه به لب ودندانش زدند كه لبهاي مباركش پاره شد ودندان هاي نازنينش شكست ولباسها يش به اثر چوب پاره پاره شد ويك دستش نيز شكست ونيمه هاي شب با دو ضربة برچه قلب حاجي را شكافته و به شهادت رسانيدند.

 اين جريان را سر كاتب مخابرات كه ازمردم پشتون ملاخيل دايه بود در شاكور چوچان بين جمعيت صحبت كرد وخودش هم خيلي از شهادت حاجي متأثر شده بود ومي گفت : « استرگ جارسم دحاج ناظر... » يعني قربان چشم هاي حاج ناظر شوم، با آن ايمان وغيرت وشهامت وصبر واستقامتي كه داشت تا آخرين لحظات زندگي بر رسول خدا درود فرستاد ولا اله الا الله گفت .

     در پايان چيزي بسيار جالبي را كه مي خواهم ياد آوري كنم اين است كه : دژخيمان خلق وپرچم شهيد حاج ناظر حسين شهرستاني را در 3/7/1357به شهادت رسانده وجنازة مطهرش را به خاطر ترس از قيام وشورش عمومي مردم شهرستان در زير برج قلعه دولتي پنهان نمودند  وبعد از هفت ماه ( درتاريخ  24/1/ 1358) مردم شهرستان قيام كرده ولسوالي شهرستان را از  تصرف خلقيها آزاد نمودند وجنازة پاك ومطهر حاجي را از زير برج قلعه در آورده وبا كمال تعجب ديدند كه جنازة حاجي چنان تر وتازه است وبه خون تازه آغشته مي باشد كه گويا از شهادت ايشان چند دقيقه اي نمي گذرد ، اين مسئله را تعداد زيادي از مردم به چشم هاي خود ديده وبه تواتر نقل مي كردند.

 روحش شاد ويادش گرامي باد .

                                       سپاس

    برهاني : جناب آقاي خليلي با تشكر وسپاس فرا وان از شما كه خاطرات بسيار شيرين وزيبا از شهيد مظلوم حاج ناظر حسين شهرستاني براي ما نقل كرديد واز اينكه خسته تان كردم مرا ببخشيد.

   خليلي : من اگر پاي صحبت از شهيد حاج ناظرحسين شهرستاني در ميان با شد  هر گز خسته نمي شوم واز شما برادر عزيزم تشكر مي كنم كه از بين اين همه نويسنده وقلم به دست ومحقق وپژو هشگر به فكر شهيد عزيز ما حاج ناظر افتاديد ، شهيد حاج ناظر حقش بسيار بيشتر وبزرگ تر از اينها است ومحققان وپژوهشگران بايد تاريخ پر افتخار زندگي حاجي را بنويسند وخدمات علمي ، ديني ، اجتماعي وسياسي ايشان را مكتوب نمايند  .

     تهيه كننده : محمد علي برهاني شهرستاني .  مشهد مقدس  8/1/ 1388

 

 پانوشت:

(1)  حاجي در اين سؤال يك نكتة بسيار دقيق وظريف ادبي را مد نظر داشته است وآن اينكه  كلمة « مصائب » كه در شعر مذكور آمده است در اصل غير منصرف بوده وتنوين نمي پذيرد امّا در اينجا به خاطر ضرورت شعري منصرف وبا تنوين خوانده مي شود واگرچنانچه غيرمنصرف وبدون تنوين استعمال گردد كجّي در شعر ايجاد مي شود كه شعر را از سلاست ورواني خارج مي كند.

      دركتاب شرح ملا جامي آمده است : « ... للضرورة اي ضروة وزن الشعر او رعاية القافية  فانه اذا وقع غير المنصرف في الشعر فكثيرا ما يقع من منع صرفه انكسار يخرجه عن الوزن او انزحاف يخرجه عن السلا سة  امّالاول كقوله شعر:

                          صبّت علّيَ مصائبٌ  لو انّها           صبّت علي الايّام صرن لياليا  

شرح ملا جامي –  تأليف ملا عبد الرحمن جامي – مكتبة علوم اسلاميه – محلة جنگي – پيشاور پاكستان  - باب غير منصرف – ص 46.

 

 و نيز در كتاب كافيه در ذيل شعر مذ كور مي نويسد : « هذا البيت من مقولة فاطمة من مرثية النبي فانّ مصائب في الا صل غير منصرف  وللضرورة الشعري صار منصرفا با عطاء التنوين واما يقع من منع صرفه زحاف يخرجه عن السلاسة »

  كافيه – ابن حاجب – دار الاشا عة العربية – شارع ارك قندهار – افغانستان – سنه 1393 هجري- باب غير منصرف – ص 7.

 

 كامل اين شعر در كتاب شريف مفاتيح الجنان ، اعمال ماه صفر  آمده است ،  طالبين مراجعه كنند .

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 9:21  توسط محمد علی برهانی  |