تبليغاتX
گنجینه حکمت - خدول وچپلي بچه ارباب

گنجینه حکمت

عمومی در حوزه علوم انسانی

                                   جوك هاي خدول :

    مرحوم خدول در منطقة گيروي علياي شهرستان ولايت دايكندي زندگي مي كرد ، مردي بود بسيار زيرك وتيز هوش وحاضر جواب و بذله گو، بااينكه سواد چنداني نداشت وفقط قرآن خواندن مي دانست اما قصه گو وطنز پرداز ماهري بود، بيان فوق العاده شيرين ودل نشین داشت  ، رفتار وگفتار نامناسب و غلط افراد واشخاص بخصوص افراد متكبر وقدرتمند را  ونيز نا هنجاري هاي اجتماعي را در قالب جوك وطنز به نقد مي كشيد ، ارباب ها وخوانين وصاحب منصباني كه به رعيت ظلم وستم مي كردند همواره از زهر نيش جوك ها ي خدول رنج مي بردند . 

نمونه هايي  از شيرين گويي هاي آن مرد بزرگ را بخوانيد ولذت ببريد  ودعايش كنيد . 

                                        1

             خدول وچپلي بچه ارباب

     روزي ارباب بچّه اي مهمان خدول شد ، خدول طبق عادت مهما ن نوازي كه داشت از مهمانش به گرمي تحويل گرفت بعد از چند دقيقه صحبت واحوال جويي متوجه شد كه مهمان گرامي بر خلاف ديگران كه كفش هاي شان را در كفش كن از پاهاي شان در مي آورند  چپلي پيشاوري اش را پيش آورده وروي فرش لوچ نموده است . خدول از اين عمل متكبرانة بچه ارباب سخت نا راحت شد، اما به رخ نياورد همانطور كه به شيريني با مهمانش صحبت مي كرد آرام از جايش بلند شد واز تاق خانه انبور كجك راگرفت وميخ هاي چپلي بچّه ارباب را يكي يكي كشيد وبا لايي را از ته يي جدا نموده پهلوي هم گذاشت ، ارباب بچّه كه متوجه كار خدول شد دادوفريادش بلند گرديد وگفت خدول چكار كردي ؟ چرا ميخ هاي چپلي ام را كندي ، خدول باخونسردي گفت : لاله مه شوي ده قريه ازمو پشت در را كفش كن وپيش درراچپلي كن موگه .!!                 محمد علي برهاني

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 6:33  توسط محمد علی برهانی  |