تبليغاتX
گنجینه حکمت

گنجینه حکمت

عمومی در حوزه علوم انسانی

                                خاطره اي از يك ملاقات

 اواخر سال  1368 بود، و حزب وحدت اسلامي افغانستان  تازه شكل گرفته و اعلام موجوديت كرده بود. هيئت بلند پايه اي به رياست رهبر شهيد، استاد مزاري، وارد ايران گرديد تا دفاتراحزاب و سازمان ها و گروه هاي پيشين را منحل و دفاتر حزب وحدت را افتتاح نمايد. انجام اين مأموريت امری بسيار مشكل و دشوار بود، چون هيچ يك از گروه هاي سابق حاضر نبود كه به آساني دكان هاي شان را ببندد. غلبه بر اين مشكلات همكاري پرشور مهاجرين بخصوص  علما، دانشجويان، اقشار تحصيل كرده و فرهنگي را مي طلبيد. از آنجايي كه وحدت گروه هاي شيعي، در مرحلۀ اول، و ايجاد هماهنگي بين كل مجاهدين اعم از شيعه و سني، در مرحلۀ بعد، خواستۀ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 6:37  توسط محمد علی برهانی  | 

                                   جوك هاي خدول :

    مرحوم خدول در منطقة گيروي علياي شهرستان ولايت دايكندي زندگي مي كرد ، مردي بود بسيار زيرك وتيز هوش وحاضر جواب و بذله گو، بااينكه سواد چنداني نداشت وفقط قرآن خواندن مي دانست اما قصه گو وطنز پرداز ماهري بود، بيان فوق العاده شيرين ودل نشین داشت  ، رفتار وگفتار نامناسب و غلط افراد واشخاص بخصوص افراد متكبر وقدرتمند را  ونيز نا هنجاري هاي اجتماعي را در قالب جوك وطنز به نقد مي كشيد ، ارباب ها وخوانين وصاحب منصباني كه به رعيت ظلم وستم مي كردند همواره از زهر نيش جوك ها ي خدول رنج مي بردند . 

نمونه هايي  از شيرين گويي هاي آن مرد بزرگ را بخوانيد ولذت ببريد  ودعايش كنيد . 

                                        1

             خدول وچپلي بچه ارباب

     روزي ارباب بچّه اي مهمان خدول شد ، خدول طبق عادت مهما ن نوازي كه داشت از مهمانش به گرمي تحويل گرفت بعد از چند دقيقه صحبت واحوال جويي متوجه شد كه مهمان گرامي بر خلاف ديگران كه كفش هاي شان را در كفش كن از پاهاي شان در مي آورند  چپلي پيشاوري اش را پيش آورده وروي فرش لوچ نموده است . خدول از اين عمل متكبرانة بچه ارباب سخت نا راحت شد، اما به رخ نياورد همانطور كه به شيريني با مهمانش صحبت مي كرد آرام از جايش بلند شد واز تاق خانه انبور كجك راگرفت وميخ هاي چپلي بچّه ارباب را يكي يكي كشيد وبا لايي را از ته يي جدا نموده پهلوي هم گذاشت ، ارباب بچّه كه متوجه كار خدول شد دادوفريادش بلند گرديد وگفت خدول چكار كردي ؟ چرا ميخ هاي چپلي ام را كندي ، خدول باخونسردي گفت : لاله مه شوي ده قريه ازمو پشت در را كفش كن وپيش درراچپلي كن موگه .!!                 محمد علي برهاني

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 6:33  توسط محمد علی برهانی  |